کد خبر 130778
۱۷ مهر ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

مردم خود را سپر حرم حضرت زینب(س) کردند

مردم خود را سپر حرم حضرت زینب(س) کردند

طلبه جانباز مدافع حرم گفت: حرم حضرت زینب(س) اصلا آسیب ندیده بود، در حالی که ساختمان‌ها و بازارهای اطراف آن تخریب شده بود، گویی مردم خود را سپر حرم کرده بودند تا داعش وارد نشود.

به گزارش خبرگزاری حیات، عباس نارویی از اهالی سیستان و بلوچستان بوده و دوم اردیبهشت ماه 68 در خانواده‌ای اهل تسنن در ایرانشهر به دنیا آمده است. از سال 85 درس طلبگی را آغاز کرده و اکنون در لباس روحانیت به تبلیغ می‌پردازد، مادرش از ابتدا شیعه بوده و دیگر اهالی خانه به غیر از پدرش از سال 84 شیعه شده‌اند. عباس نارویی در 19 سالگی ازدواج کرده و ثمره این زندگی مشترک دو پسر هفت و یک ساله است.دیدار این نوبت جمعی از خبرنگاران کرمان با روحانی جانباز مدافع حرم، عباس نارویی بوده که قصه شیعه شدنش جذاب‌تر از چرایی حضور وی در سوریه و دفاع از حرم حضرت زینب(س) است. متن زیر حاصل گپ و گفتگو با این جانباز است:*شیعه و سنی در کنار هم زندگی خوبی را می‌گذرانندماه محرم بود که شیعه شدم، پنج برادر هستیم و دو خواهر دارم که آنها هم شیعه شده‌اند، 10 سال در مدارس شبانه‌روزی ایرانشهر درس خواندم و سال 85 تصمیم گرفتم که به حوزه بروم، سال 90 فارغ‌التحصیل شدم و به عنوان کارشناس امور مستبصرین کار خودم را شروع کردم.آخرای دبیرستان بود که اشتیاق به شیعه شدن پیدا کردم، پدرمان فرد متعصبی نیست در خانواده ما شیعه و سنی در کنار هم زندگی خوبی را می‌گذرانند.زمان زیادی بود که دنبال این مسئله بودم، مدتی پنهانی بود، اما زمانی که به حوزه آمدم، اشتیاقم به اوج رسید، البته در این میان مشکلاتی هم وجود داشت.دور از چشم اعضای خانواده برای اعزام به سوریه داوطلب شدم و ششم محرم سال گذشته بود که اعزام شدم، 23 روز در تهران آموزش دیدم و من هم کار تبلیغی انجام می‌دادم و هم آموزش رزم می‌دیدم.گروهی که ما در آن آموزش می‌دیدیم، تعداد زیادی شیعه و سنی بود، تاریخ پرواز ما به سوریه لو رفته بود و به همین دلیل سفرمان به تعویق افتاد، زمانی هم که به سوریه رسیدیم، فرودگاه با خاک یکسان شده بود و شب قبل رژیم صهیونیستس آن جا را زده بود.*تروریست‌ها شهرهای سوریه را همانند زلزله ویران کردندشهر را که نگاه می‌کردی، گویا زلزله شده و با خاک یکسان بود، مردم آواره خیابان‌ها بودند، خون در هر خانه‌ای جاری بود و می‌شد تشخیص داد که مردم را با دست کشته‌اند.چهار روز در دمشق ماندیم، روز دوم به زیارت حضرت زینب(س) رفتیم در روستای زینبیه صحنه‌های خیلی غمگین‌کننده‌ای بود و هر کجا را نگاه می‌کردی، بچه‌های یتیم را می‌دیدی که با ظاهری آشفته و در سن‌های متفاوت از مکان‌های مختلف به آن جا آورده بودند.حرم حضرت زینب(س) اصلا آسیب ندیده بود در حالی که ساختمان‌ها و بازارهای اطراف آن تخریب شده، گویی مردم خود را سپر حرم کرده بودند تا داعش وارد نشود.هفت روز هم در روستای مریمین در جنوب غرب حلب ماندیم، مواد غذایی چندانی نداشتیم، هر چه در دست بود، می‌خوردیم، هوای خیلی سردی را هم داشتیم.*ناگهان خمپاره در زیر پاهایم ...دو گروهان بدر و خیبر بودیم و دوم آذرماه 94 قرار بر عملیاتی مهم بود، اذان را که گفتند، نماز خواندیم و من نیم ساعتی برای بچه‌ها صحبت کردم که فرمانده آمد و گفت آمده شوید.قرار بود سردار سلیمانی بیاید و برای ما سخنرانی داشته باشد، اما با این حرف فرمانده همه به صف شدیم، بچه‌ها با گروه النصره درگیر شده بودند که هفت کیلومتر تا اتوبان حلب فاصله داشت.اگر این اتوبان را می‌گرفتیم، مسیر رسیدن مواد به داعش را قطع می‌کردیم، تلفات زیاد بود و باید به آن جا می‌رفتیم، 20 دقیقه بیشتر نشد که هشت ماشین از نیروها به منطقه رفتند و من و 20 نفر از بچه‌ها جا ماندیم.فرمانده بچه‌ها را به من سپرد و گفت، برایتان ماشین می‌فرستیم، همان جا نشستیم و دعای توسل خواندیم، اما از ماشین خبری نشد، آتش درگیری را به وضوح می‌دیدیم.شب بسیار سردی بود، به بچه‌ها گفتم روی پشت بام خانه‌ها نگهبانی دهید، نماز صبح را که خواندیم چهار تا از ماشین‌ها آمدند، اما راننده‌ها خیلی ناراحت بودند، درگیری زیادی شده بود و نگران این بودند که نیروهایمان اسیر شده باشند.همه مهمات و مواد غذایی را برداشتیم و به سمت عزیزیه رفتیم، داعش انتهای روستا بود، وارد یکی از خانه‌ها شدیم و می‌خواستیم تک تیرانداز دشمن را پیدا کنیم که ناگهان یک خمپاره زیر پای من خورد.یادم نیست که چقدر بیهوش بودم، اما زمانی که چشم باز کردم، دیدیم پوتین‌هایم به سمت خود برگشته است و استخوان دوپایم کاملا خرد شده بود.*زنده ماندنم معجزه بودبچه‌ها که به سمت من می‌آیند، دومین خمپاره هم به ما می‌خورد و پنج نفر از بچه‌ها شهید و 11 نفر مجروح شدند، تنها چهار نفر سالم مانده بودند که ما را به عقب برگرداندند.شنیدم که دکتر بیمارستان صحرایی می‌گفت «اگر این پرستو را تا 10 دقیقه دیگر نرساندیده بود، می‌پرید» تا حلب 70 کیلومتر راه داشتیم و مسیر هم کوهستانی بود با هر حرکت ماشین، تکان زیادی می‌خوردیم.تا مقابل بیمارستان حلب را به یاد دارم، دوستان می‌گویند بعد از هفت ساعت عمل جراحی با شوک به هوش آمدم و به نظر دکتر هم که زنده ماندم یک معجره بود.بعد از سه روز دکترها گفتند که یکی از پاهایم قطع شده و دیگری هم وضع خوبی ندارد و باید تحت مراقبت باشم. به دمشق آمدیم به خانواده‌ام خبر دادم که سالم هستم، روز پنجم هم به تهران آمدم و 45 روز در بیمارستان بستری بودم.عباس نارویی روحانی جانباز مدافع حرم پس از اینکه چند روزی را برای دیدار با خانواده‌اش به ایرانشهر رفت، اکنون مجبور است، برای درمان مهمان کرمانی ها باشد و در حال حاضر با همسر و دو پسرش زندگی‌ می‌گذراند، هرچند این زندگی روزانه با سختی‌هایی همچون پرستاری و ... برای خود و همسرش مواجه است.منبع:فارسانتهای پیام/  

برچسب‌ها